یکی بود؛ یکی نبود. جارو کشیدن همراه رقص غیر از خدا هیچکی نبود. جارو کشیدن همراه رقص مردی بود و زنی داشت کـه خاطرش را خیلی مـی خواست و از این زن ی پیدا کرد خیلی قشنگ و پاکیزه و اسمش را گذاشت شـهربانو.وقتی شـهربانو هفت ساله شد, او را فرستاد مکتب خانـه کـه پیش ملاباجی درس بخواند.گاهی کـه بچه ها به منظور ملاباجی هدیـه مـی آوردند, ملاباجی مـی دید هدیـه شـهربانو از بقیـه بهتر است.ملاباجی با شـهربانو گرم گرفت و بنا کرد از زیر زبانش حرف کشیدن. طولی نکشید فهمـید کار و بار پدر شـهربانو حسابی رو بـه راه هست و درون زندگی کم وری ندارد.ملاباجی آن قدر بـه شـهربانو مـهربانی کرد و قاپش را دزدید کـه اگر مـی گفت ماست سیـاه است, شـهربانو بی بروبرگرد باور مـی کرد.یک روز ملاباجی کاسه ای داد دست شـهربانو و گفت «این کاسه را بده بـه مادرت. از قول من سلام برسان و بگو ملاباجی گفته آن را از سرکه پر کن و بفرست به منظور من. وقتی مادرت رفت تو انبار, تو هم همراهش برو. بگو ملاباجی سرکه هفت ساله خواسته و نگذار از خمره ای بـه غیر از خمره هفتمـی سرکه وردارد. همـین کـه رفت سر خمره هفتم و خم شد کاسه را بزند تو سرکه, پاهاش را بلند کن و بندازش تو خمره و در خمره را بگذار.شـهربانو گفت «خیلی خوب!»و همان طور کـه ملاباجی یـادش داده بود, مادرش را نداخت تو خمره و در خمره را گذاشت.

پدر شـهربانو سر شب آمد خانـه. از او پرسید «مادرت کو؟»شـهربانو جواب داد «نمـی دانم. من کـه آمدم, خانـه نبود.»فردای آن شب شـهربانو رفت مکتب و ماجرا را به منظور ملاباجی تعریف کرد. ملاباجی از خوشحالی شـهربانو را بغل کرد؛ نشاند رو زانوی خودش؛ ماچش کرد و دستی بـه سر و روی او کشید.چند روزی کـه گذشت, ملاباجی یک مشت خاکشیر داد بـه شـهربانو و گفت «به خانـه کـه رفتی این ها را بریز رو سرت و وقتی رو بـه روی بابات نشستی جلو منقل سرت را تکان بده که تا خاکشیرها بریزد تو آتش و درق دوروق صدا کند. آن وقت بابات مـی پرسد این سر و صداها چیست؟ تو بگو سرم شپش گذاشته. من کهی را ندارم پرستاریم کند, سرم را بجوید, رختم را بشوید و ببردم . حالا کـه مادرم نیست, اگر یک زن بابا داشتم اقلاً حال و روزم بهتر از این بود. بعد گریـه زاری راه بنداز و بگو حتما زن بگیری کـه تر و خشکم کند و دستی بـه سرم بکشد. اگر پرسید کی را بگیرم, بگو یک دست دل و جگر بگیر آویزان کن بالای درون خانـه. هر اول آمد و سرش خورد بـه آن, او را بگیر.»شـهربانو گفت «به چشم!»و همان طور کـه ملاباجی گفته بود, عمل کرد.پدر شـهربانو فردا صبح رفت یک دست دل و جگر گرفت آورد خانـه و آویزان کرد بالای در.ملاباجی کـه گوش بـه زنگ بود, زود سر و کله اش پیدا شد و به بهانـه ای آمد تو خانـه. سرش را زد بـه دل و جگر و شروع کرد بـه اوقات تلخی و سر و صدا راه انداخت کـه «ای وای! این چی بود خورد تو سرم و چار قدم را کثیف کرد؟»در این بین پدر شـهربانو آمد بیرون. از ملاباجی عذرخواهی کرد و قضیـه را براش گفت. بعد هم ملاباجی را برد پیش ملا, عقد کرد و دستش را گرفت آورد خانـه.ملاباجی ی داشت کـه به عشـهربانو زشت و بد ترکیب بود. این را هم روی جل و جهازش آورد خانـه پدر شـهربانو.

ملاباجی دو سه روزی را بـه رفت و روب خانـه و بازدید اثاثیـه گذراند و آخر سر سری زد بـه انبار و رفت سراغ خمره هفتمـی.همـین کـه در خمره را ورداشت, زردی از خمره آمد بیرون. ملاباجی دستپاچه شد. با خودش گفت «نکند این مادر شـهربانو باشد.»و را برد انداخت تو طویله؛ و از همان روز, یواش یواش شروع کرد با شـهربانو بدرفتاری و همـه کارهای سخت را, از آب و جاروی حیـاط گرفته که تا شست و شوی رخت ها و ظرف ها, انداخت گردن شـهربانو و از هر کاری هم صد جور بهانـه مـی گرفت و تا مـی توانست شـهربانوی بیچاره را مـی چزاند و از وشگون و سقلمـه هم مضایقه نمـی کرد.خلاصه! ملاباجی آن قدر بـه شـهربانو سخت گرفت کـه اگری وارد خانـه مـی شد, خیـال مـی کرد شـهربانو کلفت خانـه است. شـهربانو مـی سوخت و مـی ساخت و از ترس ملاباجی جرئت نداشت بـه پدرش چیزی بگوید.

چند روز بعد, ملاباجی به منظور اذیت و آزار شـهربانو راه تازه ای پیدا کرد. بـه شـهربانو گفت «از فردا حتما اتاق ها و حیـاط را پیش از درآمدن آفتاب جارو کنی و ظرف ها را بشوری. بعدش هم حتما یک بقچه پنبه و یک دوک نخ ریسی ورداری و را ببری صحرا و تا غروب بچرانی. پنبه را نخ کنی و نخ ها را غروب بیـاری تحویل من بدی و تند بـه کارهای مانده خانـه برسی.»شـهربانو کـه جرئت نمـی کرد بـه ملاباجی نـه بگوید, گفت «خیلی خوب!»و فردا کله سحر پاشد خانـه را رفت و روب کرد و همـین کـه آفتاب زد, بقچه پنبه را گذاشت رو سرش, دوک نخ ریسی را گرفت بـه دست و رفت را از طویله آورد بیرون و راهی صحرا شد.در راه, همـه اش غصه مـی خورد و با خودش مـی گفت «خدایـا! اگر من بـه جای دو دست, ده که تا دست هم داشته باشم, نمـی توانم که تا غروب این همـه پنبه را بریسم و اگر نریسم شب جواب ملاباجی را چه بدم؟»شـهربانو بـه صحرا کـه رسید, را ول کرد تو علف ها و رفت نشست رو تخته سنگی و شروع کرد بـه رشتن پنبه ها.نزدیک غروب, شـهربانو دید هنوز نصف پنبه ها را نرشته و از غصه بـه حال زار خودش اشک ریخت.در این موقع, آمد ایستاد رو بـه روی شـهربانو و با دلسوزی بـه او زل زد. بعد, شروع کرد تند تند از یک طرف پنبه خوردن و از طرف دیگر نخ بعد دادن.آفتاب غروب از نوک درخت ها نپریده بود کـه همـه پنبه ها را نخ کرد.شـهربانو خوشحال شد. نخ ها را جم و جور کرد, گذاشت تو بقچه و بقچه را گذاشت رو سرش و را انداخت جلو و راهی خانـه شد.به خانـه کـه رسید را برد بست تو طویله و رفت نخ ها را تحویل ملاباجی داد.ملاباجی نخ ها را گرفت و گفت «حالا برو بـه کارهای خانـه برس.»وقتی شـهربانو کارهای خانـه را تمام کرد, ملاباجی یک تکه نان خشک داد بـه او. شـهربانو نان را آب زد, خورد و با چشم گریـان و دل بریـان رفت گوشـه ای گرفت خوابید.

صبح فردا, ملاباجی بـه جای یک بقچه پنبه سه که تا بقچه پنبه داد بـه شـهربانو.شـهربانو هم پنبه ها را کول کرد, را انداخت جلو و برد بـه صحرا. مثل روز قبل نشست وسط سبزه ها و بنا کرد بـه نخ ریسی.بعد از ظهر, شـهربانو دید از سه بقچه پنبه یکی را هم نتوانسته بریسد و دلش گرفت و های . . . های شروع کرد بـه گریـه.در این موقع, بادی آمد پنبه ها را قل داد و برد. شـهربانو پاشد دوید دنبال پنبه ها؛ اما پیش از آنکه برسد بـه آن ها, پنبه ها افتادند تو چاه.شـهربانو با خودش گفت «ای داد بی داد! دیدی چه خاکی بـه سرم شد! اگر که تا حالا هر شب کتک مـی خوردم و بد و بی راه مـی شنیدم, از امشب دیگر سر و کارم با داغ و درفش است.»شـهربانو درون این جور فکرها بود و گریـه زاری مـی کرد کـه آمد جلو, زبان واکرد و گفت « جان! نترس. برو تو چاه. دیوی نشسته آنجا؛ اول سلام کن؛ بعد هر چه از تو خواست, تو برعآن کارها را انجام بده؛ چون کار دیوها وارونـه است.»گاو چم و خم رفتار با دیوها را بـه شـهربانو یـاد داد و شـهربانو رفت تو چاه. بـه ته چاه کـه رسید دید باغچه ای آنجاست و دیو نخراشیده نتراشیده ای لم داده کنار باغچه.شـهربانو که تا چشمش افتاد بـه دیو, سلام بلند بالایی کرد. دیو گفت «آهای چشم سیـاه دندان سفید! اگر سلام نکرده بودی تو را یک لقمـه چپم کرده بودم. حالا بگو ببینم تو کجا اینجا کجا؟ اینجا جایی هست که سیمرغ پر مـی ریزد, پهلوان سپر مـی اندازد و آهو سم.»شـهربانو شرح و حالش را از سیر که تا پیـاز به منظور دیو تعریف کرد. دیو گفت «قبل از هر چیز پاشو آن سنگ را بردار بزن تو سر من.»شـهربانو تند رفت جلو و سر دیو را گذاشت تو دامنش و بنا کرد بـه جستن رشک ها و شپش های دیو.دیو زیر چشمـی نگاهش کرد و پرسید «سر من تمـیزتر هست یـا سر نامادریت؟»شـهربانو جواب داد «مرده شور سر نامادریم را ببرد؛ البته کـه سر تو تمـیزتر است.»دیو گفت «خیلی خوب! حالا پاشو کلنگ را بردار و خانـه را خراب کن.»شـهربانو زود بلند شد, جارو را برداشت و حیـاط را جارو کرد.دیو پرسید «حیـاط من بهتر هست یـا حیـاط شما؟»شـهربانو جواب داد «حیـاط شما چه دخلی دارد بـه حیـاط ما, حیـاط ما از گل و خشت خام هست و حیـاط شما از مرمر.»دیو گفت «حالا پاشو بزن ظرف ها را بشکن.»شـهربانو فوری پاشد ظرف ها را شست و مثل آینـه برق انداخت.دیو گفت «بگو ببینم! ظرف های من بهتر هست یـا ظرف های شما؟»شـهربانو گفت «واه! خاک بر سرم! این چه سؤالی هست که مـی پرسی؟ معلوم هست که ظرف های شما بهتر است, ظرف های ما از گل و سفال هست و ظرف های شما از طلای توقال.»دیو گفت «آفرین! حالا کـه تو این قدر خوبی برو گوشـه حیـاط پنبه های نخ شده را بردار و برو.»شـهربانو رفت دید همـه پنبه ها شده کلاف نخ و کنار نخ ها چند که تا کیسه طلاست. بـه طلاها دست نزد. نخ ها را برداشت و برگشت پیش دیو کـه از او خداحافظی کند.دیو گفت «کجا بـه این زودی؟ یک کم پا نگهدار کـه هنوز کارت تمام نشده. نخ ها را بگذار زمـین و از این حیـاط برو بـه حیـاط دوم و از حیـاط دوم برو بـه حیـاط سوم کـه از وسطش جوی آب مـی گذرد و کنار آب بنشین. هر وقت دیدی آب زرد آمد بـه آن دست نزن و هر وقت آب سیـاه آمد از آن بزن بـه سر و چشم و ابرویت و وقتی آب سفید آمد صورتت را با آن بشور.»شـهربانو گفت «خیلی خوب!»و رفت بـه حیـاط سوم, کنار آب نشست, سر و چشم و ابروش را با آب سیـاه و صورتش را با آب سفید شست و برگشت کـه از دیو خداحافظی کند و به خانـه برود.دیو گفت «اگر کارت گیر کرد سری بـه من بزن.»شـهربانو گفت «خیلی خوب!»و نخ ها را ورداشت از چاه آمد بیرون و این ور آن ور گشت که تا را پیدا کرد.هوا تاریک شده بود؛ اما شـهربانو دید پیش پاش روشن هست و مـی تواند جلوش را ببیند. خوب کـه به دور و ورش نگاه کرد, فهمـید روشنی از خودش است. نگو همـین کـه با آب سفید صورتش را شسته بود, یک ماه درون پیشانیش درآمده بود و یک ستاره درون چانـه اش.شـهربانو فکر کرد اگر با این ماه و ستاره ای کـه در صورتش پیدا شده برود خانـه, ملاباجی بیشتر اذیت و آزارش مـی کند و زود با لچکش پیشانی و چانـه اش را پوشاند و راه افتاد بـه طرف خانـه.به خانـه کـه رسید را برد بست توی طویله و رفت نخ ها را داد بـه ملاباجی.ملاباجی پاک انگشت بـه دهن ماند کـه شـهربانو چطور توانسته یک روزه سه بقچه پنبه را بریسد و برای اینکه از کارش ایراد بگیرد, شروع کرد بـه زیر و رو نخ ها؛ اما وقتی خوب پایین بالاشان کرد و دید هیچ ایرادی ندارند, تعجبش بیشتر شد. بـه شـهربانو گفت «زود برو بـه کارهای خانـه و آشپزخانـه برس.»شـهربانو گفت «خیلی خوب!»و رفت ظرف ها را شست و بنا کرد بـه جارو آشپزخانـه.ملاباجی با خودش گفت «چون توی تاریکی نمـی شود خوب جارو کرد, الان موقع خوبی هست برم بهانـه بگیرم و کتک مفصلی بـه شـهربانو ب.»اما هنوز بـه در آشپزخانـه نرسیده بود کـه دید انگار تو آشپزخانـه چلچراغ روشن کرده اند و از تعجب خشکش زد. بعد یواش یواش رفت جلو, دید از پیشانی شـهربانو ماه مـی تابد و در چانـه اش ستاره مـی درخشد و از خوشگلی صورتی بـه هم زده کـه در همـه دنیـا لنگه ندارد.ملاباجی دست شـهربانو را گرفت برد تو اتاق. گفت «بدون کتک خوردن و فحش شنیدن بگو ببینم چطور شد کـه این طور شدی؟»شـهربانو هم صاف و پوست کنده از اول که تا آخر همـه چیز را به منظور ملاباجی تعریف کرد.ملاباجی بـه این فکر افتاد کـه ش را صبح فردا با شـهربانو بفرستد بـه صحرا, بلکه او هم برود توی چاه, آبی بزند بـه سر و صورتش و ماهی درون پیشانیش درون بیـاید و ستاره ای درون چانـه اش پیدا بشود.این بود کـه به شـهربانو کمـی روی خوش نشان داد؛ لبخندی بـه او زد و گفت «شـهربانو جان! فردا من را با خودت ببر بـه صحرا, او را بفرست تو چاه و کارهایی را کـه خودت کردی بـه او یـاد بده که تا در صورت او هم ماه و ستاره دربیـاید و مثل تو خوشگل بشود.»شـهربانو گفت روی چشم! هیچ عیبی ندارد.»

فردا صبح زود, ملاباجی بـه جای سه بقچه پنبه, نیم بقچه بـه شـهربانو داد و چون ش هم همراه او بود, بـه جای نان خشک و پنیر مانده, به منظور نـهارشان نان شیرمال و مرغ بریـان گذاشت و آن ها را دست درون دست هم از خانـه فرستاد بیرون.شـهربانو و ملاباجی و راه افتادند. رفتند و رفتند که تا رسیدند بـه صحرا. ملاباجی بـه شـهربانو گفت «زودباش چاه را نشانم بده.»شـهربانو چاه را نشانش داد. ملاباجی پنبه ها را ورداشت انداخت تو چاه و خودش هم رفت پایین و دید دیو نخراشیده نتراشیده ای ته چاه توی حیـاط خوابیده.دیو از صدای پا بیدار شد. دید زشتی ایستاده رو بـه روش و بی آنکه سلامـی د زل زده تو چشم هاش و بربر نگاهش مـی کند.دیو را زیر چشمـی ورنداز کرد و گفت «تو کجا اینجا کجا؟» گفت «پنبه هایم را باد آورد انداخت تو چاه. آمدم برشان دارم.»دیو گفت «عجله نکن؛ اول بیـا سر من را بجور, بعد برو پنبه ها را وردار برو.» رفت جلو؛ چنگ انداخت لابهموهای دیو و بنا کرد بـه جستن آن ها.دیو گفت «بگو ببینم! موهای من تمـیزتر هست یـا موهای مادرت؟» گفت «البته موهای مادرم؛ موهای تو بـه جای رشک و شپش, مار و عقرب دارد.»دیو گفت «خیلی خوب! حالا پاشو حیـاط را جارو کن.» پاشد سرسری حیـاط را جارویی زد و برگشت پیش دیو.دیو پرسید «حیـاط شما بهتر هست یـا حیـاط من؟» جواب داد «البته کـه حیـاط ما؛ تو حیـاط ما دل آدم وا مـی شود, اما تو حیـاط تو دل آدم مـی گیرد.»دیو گفت «خیلی خوب! حالا برو ظرف ها را بشور.» ملاباجی گفت «خدایـا این دیگر چه بلایی بود کـه من گرفتارش شدم.»و همان طور کـه نق و نوق مـی کرد, رفت بـه ظرف ها آبی زد و چیدشان گوشـه آشپزخانـه.دیو پرسید «ظرف های من بهتر هست یـا ظرف های شما؟» جواب داد «مرده شور ظرف های تو را ببرد کـه آدم حالش بـه هم مـی خورد نگاهشان کند؛ ظرف های ما از تمـیزی مثل آینـه برق مـی زنند و آدم حظ مـی کند تو آن ها چیز بخورد.»دیو گفت «تا همـین جا بس است. برو پنبه هات را از کنج حیـاط بردار برو.» ملاباجی تند رفت تو حیـاط؛ دید بغل پنبه ها چند که تا شمش طلا هست. با اینکه شمش ها خیلی سنگین بود, دو سه تاشان را ورداشت و با عجله چپاند زیر بغلش. سرش را انداخت پایین و بدون خداحافظی راهش را گرفت کـه از چاه برود بیرون.دیو صدا زد «کجا بـه این زودی بیـا جلو کـه من حالا حالاها با تو کار دارم.» برگشت پیش دیو و ایستاد جلوش.دیو گفت «قبل از اینکه بری بیرون, از این حیـاط برو بـه حیـاط دوم و از حیـاط دوم برو بـه حیـاط سوم کنار آب روانی کـه از وسطش مـی گذرد بنشین. هر وقت دیدی آب سفید و سیـاه آمد بـه آن دست نزن. هر وقت دیدی آب زرد آمد, دست و صورتت را با آن بشور و بعد برو پی کارت.» رفت کنار جوی آب نشست. همـین کـه دید آب زرد آمد, دست و روش را شست و پنبه هاش را ورداشت و از چاه رفت بیرون.شـهربانو که تا چشمش افتاد بـه ملاباجی, چیزی نمانده بود از ترس زهره ترک شود؛ چون یک مار سیـاه درون پیشانیش درآمده بود و یک عقرب زرد از چانـه اش زده بود بیرون؛ اما از ترسش حرفی نزد و با او راه افتاد طرف خانـه. چشمتان روز بد نبیند!همـین کـه ملاباجی درون را بـه روی ش واکرد و او را دید, از ترس جیغ بلندی کشید. بعد, از هول اینکه درون و همسایـه ش را ببینند, او را تند برد تو اتاق و سر داد زد «چرا خودت را این ریختی کردی؟» ماجرای آن روز را از اول که تا آخر شرح داد.ملاباجی گفت «حالا نخ ها کو؟ طلاها کجاست؟» بقچه را گذاشت زمـین و ملاباجی دید اصلاً نخی درون کار نیست و همـه اش پنبه است.ملاباجی گفت «شمش های طلا را بده ببینم.» دست کرد از زیر بغلش بـه جای شمش طلا دو که تا تکه سنگ درشت درآورد و گذاشت جلو مادرش.ملاباجی دو دستی زد تو سر و گفت «ای بی عرضه! خاک بر آن سرت ند. حیف از آن همـه زحمتی کـه بالای تو کشیدم.» گفت «من کـه خودم نخواستم برم پیش دیو. خودت من را فرستادی. حالا سرکوفت هم مـی زنی؟» و های های بنا کرد بـه گریـه .ملاباجی دلش سوخت, گفت «همـه این ها تقصیر این شـهربانوی ورپریده است.»و شـهربانو را گرفت بـه باد کتک. بعد, ش را برد پیش حکیم باشی کـه برای مار و عقربی کـه در صورتش درآمده فکری د.حکیم باشی ملاباجی را معاینـه کرد و گفت «ریشـه این مار و عقرب درون دل هست و نمـی شود ریشـه کنش کرد. فقط یک روز درون مـیان حتما آن ها را از ته ببری و جاشان نمک بپاشی.»

از آن روز بـه بعد, ملاباجی یک روز درون مـیان کارد تیزی ورمـی داشت و مار و عقرب را مـی برید. اما, همان طور کـه حکیم باشی گفته بود, هیچ وقت ریشـه کن نمـی شدند. ملاباجی از این ور مـی برید و آن ها از آن ور درون مـی آمدند.حالا این را دیگر خدا مـی داند کـه ملاباجی با شـهربانو چه کرد و چه بـه روزش آورد!روزی از روزها, یکی از همسایـه ها ملاباجی و ش را بـه عروسی دعوت کرد و از آن ها وعده گرفت حتماً بـه عروسی بروند.ملاباجی بـه ش رخت نو پوشاند و کلی زر و زیور بـه او آویزان کرد و با دستمال ابریشم پیشانی و چانـه اش را بست کهی مار و عقرب را نبیند. خودش هم رخت نو پوشید و هف قلم آرایش کرد.شـهربانو هم گوشـه ای ایستاده بود و با حسرت بـه آن ها نگاه مـی کرد.ملاباجی از شـهربانو پرسید «تو هم مـی خواهی با ما بیـایی عروسی؟»شـهربانو گفت «بله!»ملاباجی گفت «خیلی خوب! الان فکری بـه حالت مـی کنم.»بعد, رفت تو انبار سه چهار کیسه نخود, لوبیـا و لپه را با هم قاطی کرد و دوباره ریختشان تو کیسه و کیسه ها را آورد, چید جلو شـهربانو و پیـاله ای هم داد دستش و گفت «این هم عروسی تو! که تا ما برگردیم حتما این پیـاله را از اشک چشمت پر کنی و این نخود, لوبیـا و لپه ها را از هم سوا کنی.»ملاباجی این را گفت و خوشحال و خندان دست ش را گرفت و از درون رفت بیرون.

شـهربانو نشست کنار حوض؛ زانوی غم بغل کرد و رفت تو فکر کـه چطور پیـاله را با اشک چشم پر کند و چطور سه کیسه نخود, لوبیـا و لپه را از هم سوا کند کـه یک دفعه یـادش آمد دیو بـه او گفته هر وقت کارت گیر کرد, بیـا سراغ من.پاشد مثل برق و باد رفت پیش دیو, سلام کرد و مشکلش را گفت. دیو گفت «اینکه غصه ندارد.»و پاشد رفت یک چنگ نمک دریـایی آورد و داد بـه شـهربانو و گفت «پیـاله را پر کن از آب و این ها را بریز توی آن. یک خروس هم بـه تو مـی دهم مثل خروس خودتان, که تا دانـه ها را برات سوا کند؛ بـه شرطی کـه خروس خودتان را تار و مارکنی کـه زن بابات از قضیـه بویی نبرد. اگر دلت مـی خواهد عروسی هم بری, بگو که تا وسیله اش را جور کنم.»شـهربانو گفت «خیلی دلم مـی خواهد برم عروسی.»دیو فوری رفت صندوقی آورد, گذاشت جلو شـهربانو و از توی آن یک دست لباس عروسی با تاج و گل کمر و کفش قشنگ درآورد و داد بـه شـهربانو. یک گردن بند مروارید و یک جفت دست بند طلا و یک انگشتر الماس هم داد بـه او و گفت «به خانـه کـه رسیدی لباست را عوض کن و برو عروسی و زودتر از مـهمان ها عروسی را ترک کن؛ برگرد خانـه و همان لباس های قبلی ات را بپوش.»بعد, ظرف سفالی کوچکی از زیر تشکچه اش درآورد و از روغنی کـه توی آن بود مالید بـه پاهای شـهربانو کـه ترو فرز بشوند. آن وقت توی یک دست شـهربانو خاکستر ریخت و توی دست دیگرش یک دسته گل گذاشت و گفت «وقتی رفتی عروسی خاکسترها را بپاش بـه سر ملاباجی و ش. گل ها را هم بریز رو سر عروس و داماد و مـهمان ها.»شـهربانو تند برگشت خانـه. پیـاله را پر از آب کرد و نمک را ریخت توی آن. خروس ملاباجی را از خانـه کرد بیرون و خروسی را کـه دیو داده بود بـه او, انداخت بـه جان دانـه ها. آن وقت لباس هاش را درآورد, برد تو طویله قایم کرد و لباس های تازه را پوشید و زر و زینتش را بست بـه خودش و صورتش را هفت قلم, از خط و خال گرفته که تا وسمـه و سرمـه و سرخاب و سفیداب و زرک, آرایش کرد و رفت عروسی.همـین کـه شـهربانو پا گذاشت بـه مجلس عروسی, غوغایی بـه پا شد آن سرش ناپیدا. دیگری بـه عروس نگاه نمـی کرد. همـه چشم دوخته بودند بـه شـهربانو و از همدیگر مـی پرسیدند این کیست کـه از قشنگی بـه ماه مـی گوید درنیـا کـه من درآمده ام؟اقوام داماد فکر مـی د شـهربانو و کار عروس هست و قوم و خویش های عروس خیـال مـی د از طایفه داماد است. همـه ماتشان بود و باور نمـی د آدمـی زاده ای بـه آن خوشگلی وجود داشته باشد.

در این بین ملاباجی کـه به شـهربانو خیره شده بود, بـه مادرش گفت «ننـه! نکند این شـهربانو هست که آمده اینجا؟»ملاباجی گفت «خدا عقلت بده! شـهربانو الان دارد دانـه ها را از هم جدا مـی کند و هی زور مـی زند بیشتر اشک بریزد و پیـاله را پر کند که تا کمتر کتک بخورد.» گفت «آخر همـه چیزش بـه شـهربانو رفته. چشم و ابرو و قد و قامتش با او مو نمـی زند.»ملاباجی گفت «ول کن تو هم با این حرف ها! توی یک جالیز مـی روی صدتا بادمجان مثل هم پیدا مـی شود. آن وقت تو مـی خواهی توی یک شـهر دوتا آدم مثل هم پیدا نشود.»آخرهای مجلس ها یکی یکی شروع د بـه و هر کدام یک دور یدند. نوبت کـه رسید بـه شـهربانو, پاشد چرخی زد و چنان ی کرد کـه همـه انگشت بـه دهان ماندند و در حین دسته گل را پرت کرد طرف عروس و داماد. دسته گل بین زمـین و هوا شد یک خرمن گل خوشبو و همـه اهل مجلس را غرق گل کرد. بعد, دست دیگرش را بـه سمت ملاباجی و ش تکان داد و آن یک چنگ خاکستر شد یک کپه خاکستر و نشست رو سر و صورت ملاباجی و ش.اهل مجلس ماتشان برد کـه چه حکمتی درون این کار بود کـه این ناشناس بـه همـه گل افشانی کرد و به سر و روی ملاباجی و ش خاکستر پاشید. اما هر چه فکر د نفهمـیدند آن همـه گل و خاکستر از کجا پیدا شد.شـهربانو همـین کـه دید مـهمان ها مثل جن زده ها گیج و منگ این طرف آن طرف نگاه مـی کنند و حواسشان پرت است, از مجلس زد بیرون و تند راه افتاد طرف خانـه.پسر پادشاه داشت از شکار برمـی گشت کـه در راه برخورد بـه شـهربانو و با خودش گفت «چنین ی درون این شـهر هست و ما بی خبریم؟»و راه افتاد بـه دنبال او.شـهربانو فهمـید و تندتر قدم برداشت و خواست از جوی آب بپرد کـه هول شد و یک لنگه کفشش از پاش درآمد و ماند آن طرف جو.شـهربانو دید اگر بخواهد برگردد و لنگه کفش را بردارد, پسر پادشاه بـه او مـی رسد.این بود کـه کفش را جا گذاشت و مثل برق خودش را رساند خانـه.پسر پادشاه وقتی نتوانست بـه شـهربانو برسد, برگشت لنگه کفش را ورداشت و با خود برد.

باز هم بشنوید از ملاباجی و ش!ملاباجی و دختش, مثل برج زهرمار مجلس عروسی را ترک د و با عجله راه افتادند سمت خانـه, کـه دق دلی خاکسترهایی را کـه تو عروسی بـه سر و روشان ریخته شده بود از شـهربانو دربیـارند.هنوز پاشان نرسیده بود بـه خانـه کـه ملاباجی صدا زد «آهای ! بیـا ببینم آن پیـاله را با اشک چشمت پر کرده ای یـا نـه؟»شـهربانو زود پیـاله را کـه از اشک داشت لپر مـی زد آورد داد بـه دست ملاباجی.ملاباجی بـه آن زبان زد, دید شور است. خوب تاله نگاه کرد, دید زلال زلال است. گفت «دانـه ها را چه کردی؟»شـهربانو گفت «همـه را سوا کردم.»و دست ملاباجی را گرفت برد, دانـه های سواشده را نشان داد.چیزی نمانده بود کـه ملاباجی از تعجب شاخ دربیـارد. فکر کرد اگری دل خوش داشته باشد و دستش بـه کار برود, یک ماه هم نمـی تواند آن همـه دانـه را جدا کند. آن وقت شـهربانو چطور توانسته هم اشک بریزد و هم کار بـه این سختی را نصف روزه تمام کند؟ملاباجی شـهربانو را فرستاد بـه رفت و روب خانـه و با خودش گفت «پاک گیج شده ام. از کار این هیچ سر درون نمـی آورم.» ملاباجی گفت «ننـه جان! حتماًی کمکش کرده.»ملاباجی گفت «به نظرم آن زرد ننـه شـهربانو هست و یک جوری راه و چاه را نشانش مـی دهد. حتما کلک این را کند.»ملاباجی این را گفت و پاشد رفت پیش حکیم باشی چشم و ابرویی نشان داد و با او ساخت و پاخت کرد کـه خودش را بـه ناخوشی بزند و وقتی حکیم باشی را آوردند بالای سرش بگوید علاج مرضش گوشت زرد است.ملاباجی برگشت خانـه. شب, پیش از آمدن شوهرش گرفت تخت خوابید و بنا کرد بـه آه و ناله کـه «آخ کمرم! آخ دلم! خدایـا مردم از درد. یکی نیست بـه دادم برسد.»شوهرش دست پاچه شد. برایش گلزبان و عناب و س دم کرد و به خوردش داد؛ ولی دردش ساکت نشد.روز بعد, ملاباجی کمـی زردچوبه مالید بـه صورتش؛ یک نان خشک گذاشت زیر تشکش و همـین کـه شوهرش آمد خانـه, گرفت خوابید و بنا کرد از این پهلو بـه آن پهلو غلت زدن. همان طور کـه غلت مـی زد, نان خشک تاراق و توروق مـی شکست و او مـی نالید «خدایـا چه کنم! استخوان هایم از درد دارند مـی ترکند.»شوهر ملاباجی سراسیمـه رفت حکیم باشی را آورد بالا سر زنش.حکیم باشی نبضش را گرفت, خوب معاینـه اش کرد و آخر سر گفت «این مریض مرضی دارد کـه علاجش فقط گوشت زرد است. اگر امشب یـا فردا براش تهیـه کردید کـه هیچ, وگرنـه حسابش با کلام الکاتبین است.»مرد گفت «شکر خدا خودمان یک زرد درون خانـه داریم. حالا کـه شب است, فردا دم صبح سرش را مـی برم و گوشتش را مـی دهم بخورد.»شـهربانو همـین کـه این حرف را شنید, دود از دلش بلند شد و دیگر حال و روز خودش را نفهمـید و گرفت یک گوشـه افتاد. هر چه فکر کرد چه کند کـه را نجات دهد, عقلش بـه جایی نرسید. آخر سر با خودش گفت «بهتر هست بروم سراغ دیو و از او چاره کار را بپرسم.»

همان شب, وقتی خاطر جمع شد همـه خوابیده اند, آهسته پا شد از خانـه زد بیرون و رفت توی چاه؛ بـه دیو سلام کرد و قضیـه را بـه تفصیل شرح داد.دیو گفت «غصه نخور! زود برگرد خانـه, مادرت را بیـار تو صحرا ول کن؛ من هم همزادش را مـی فرستم جای او.»شـهربانو زود برگشت خانـه. را برد تو صحرا ول کرد و رفت پیش دیو. دیو همزاد زرد را حاضر کرد و به شـهربانو گفت «این را ببر ببند جای مادرت. وقتی او را کشتند بـه گوشتشنزن و استخوان هایش را ببر تو طویله چال کن.»شـهربانو همزاد زرد را برد خانـه بست جای مادرش و رفت دو سه ساعتی را کـه به اذان صبح مانده بود, راحت گرفت خوابید.صبح زود, مرد رفت قصاب سر گذر را آورد. قصاب هم زرد را از طویله کشید بیرون و کنار باغچه سرش را برید. بعد, گوشتش را کباب د و خوردند. اما هر چه اصرار د, شـهربانو بـه آننزد و همان طور کـه دیو سفارش کرده بود, سر فرصت استخوان های را جمع کرد برد توی طویله چال کرد.ملاباجی گوشت زرد را کـه خورد کم کم بلند شد راه افتاد؛ چون فکر مـی کرد دیگر دنیـا بـه کامش شده و از آن بـه بعدی نیست بـه شـهربانو کمک کند. ولی خبر نداشت کـه پسر پادشاه از لحظه ای کـه چشمش افتاده بـه شـهربانو, عاشق دلخسته او شده و کفشش را همـیشـه مـی گذارد زیر سرش و گردش را سرمـه چشمش مـی کند.

پسر پادشاه از عشق شـهربانو بیمار شد و افتاد بـه بستر. حکیم بـه بالینش آمد؛ اما از دردش سر درنیـاورد. مادرش همـه حکیم های شـهر را جمع کرد و افتاد بـه دست و پای آن ها کـه «تو را بـه خدا هر جور شده از درد پسرم سر دربیـارید و او را درمان کنید.»حکیم ها رفتار پسر را زیر نظر گرفتند و طولی نکشید فهمـیدند پسر پادشاه عاشق ی شده و لنگه کفش را هم دارد.وقتی مادرش از ته و توی کار سر درآورد, پسرش را دلداری داد و گفت «خاطر جمع باش ی را کـه مـی خواهی اگر پشت کوه قاف هم باشد, پیداش مـی کنم و دستش را مـی گذارم توی دستت.»روز بعد, چندتا پیرزن گیس سفید لنگه کفش را ورداشتند و خانـه بـه خانـه شـهر را گشتند؛ اما صاحب کفش را پیدا ند. لنگه کفش را بـه پای هر ی مـی د, یـا تنگ بود یـا گشاد و پس از چند روز جست و جو صاحب کفش پیدا نشد.وقتی نوبت رسید بـه خانـه پدر شـهربانو, ملاباجی شـهربانو را کرد تو تنور. یک سینی ارزن گذاشت درون تنور و خروس را ول کرد طرف ارزن ها کـه همان دور و بر بچرخد؛ سر و صدا راه بندازد و ارزن بخورد؛ که تا اگر شـهربانو حرفی زد بـه گوشی نرسد.گیس سفیدها وارد خانـه شدند و پرسیدند «شما تو خانـه ندارید؟»ملاباجی گفت «چرا نداریم! البته کـه داریم؛ خوبش را هم داریم.» و تند رفت ش را آورد جلو.گیس سفیدها لنگه کفش را دادند بـه کـه د بـه پاش. ملاباجی هر چه زور زد و تقلا کرد؛ کفش بـه پاش نرفت کـه نرفت.چون خانـه دیگری نمانده بود, گیس سفیدها خودشان را از تک و تا ننداختند و گفتند « دیگری درون خانـه ندارید؟»ملاباجی گفت « ما یکی یک دانـه است, عزیز دردانـه است!»در این مـیان خروس بنا کرد بـه خواندنر«قوقولی . . . قو قو . . .سینی ارزن رو تنور …قوقولی . . . قو قو . . .ماه پیشانی رفته تو تنور!قوقولی . . . قو قو . . .سینی ارزن ورداماه پیشانی را درآر.»گیس سفیدها آواز خروس را کـه شنیدند, تعجب د. گفتند «این خروس چه مـی گوید؟»ملاباجی تند سنگی ورداشت انداخت طرف خروس. گفت «این خروس بی محل است؛ همـین فردا مـی کشمش و از دستش راحت مـی شوم.»خروس از هول سنگ پرید رو دیوار و باز بنا کرد بـه خواندن«قوقولی . . . قو قو . .سینی ارزن رو تنوقوقولی . . . قو قو . .ماه پیشانی رفته تو تنور!قوقولی . . . قو قو . . .سینی ارزن ورداماه پیشانی را درآر.»گیس سفیدها نگاهی د بـه هم و گفتند «بریم سر تنور ببینیم چه خبر است.»و رفتند درون تنور را ورداشتند و دیدند ی مثل ماه شب چهارده تو تنور است.یکی از گیس سفیدها دست را گرفت از تنور درش آورد و از خوشحالی فریـاد زد «کی که تا حالا ی دیده بـه پیشانیش ماه و به چانـه اش ستاره؟»بقیـه هم زود آمدند جلو و کفش را د بـه پاش و دیدند درست قالب پای است. رو د بـه ملاباجی و گفتند «پسر پادشاه عاشق این هست و از عشق او پاک از خواب و خوراک افتاده. حالا هر چه مـی خواهی بگو بیـاریم و را ببریم؟»ملاباجی گفت «ما از شما چندان چیزی نمـی خواهیم. دو ذرع کرباس آبی, نیم من سیر و نیم من پیـاز بیـارید و را وردارید ببرید؛ ولی بـه یک شرط.»گفتند «چه شرطی؟»گفت «به این شرط کـه آن یکی را هم به منظور پسر وزیر بگیرید.»گفتند «این مطلب را هم بـه پادشاه مـی گوییم. او هم حتماً فرمان مـی دهد بـه وزیر کـه آن یکی را به منظور پسرش بگیرد. اما سر درون نیـاوردیم چرا بـه این قشنگی را کـه در صورتش ماه و ستاره دارد بـه این مفتی مـی دهی؟»ملاباجی گفت «قشنگیش سرش را بخورد؛ از بس کـه این بد جنس و هوسباز هست از دستش کلافه شده ام. صبح که تا غروب بالای پشت بام به منظور جوان های همسایـه قر و غمزه مـی آید و پشت چشم نازک مـی کند.»گفتند «او را پسر پادشاه مـی خواهد و این حرف ها هم ربطی بـه ما ندارد.»صبح فردا, گیس سفیدها با دو ذرع کرباس آبی, نیم من سیر و نیم من پیـاز برگشتند خانـه ملاباجی و گفتند «آمده ایم را ببریم به منظور پسر پادشاه.»ملاباجی گفت «آن یکی را کی مـی برید؟»گفتند «یک شب بعد از عروسی پسر پادشاه مـی آییم و آن یکی را مـی بریم به منظور پسر وزیر.»ملاباجی گفت «حالا کـه این طور است, شما هم عصر بیـایید و عروستان را ببرید.»گیس سفیدها پرسیدند «چرا عصر؟»ملاباجی جواب داد «مـی خواهم براش لباس عروسی بدوزم.»خواستگارها قبول د و رفتند.ملاباجی از کرباس آبی پیرهن گل و گشادی دوخت و کرد تن شـهربانو. به منظور نـهار هم یک دیگ آش آلوچه پر چربی پخت. بعد, آش آلوچه و همـه سیر و پیـازها را بـه زور مشت و سقلمـه بـه خوردش داد.

دم دمای غروب گیس سفیدها برگشتند؛ شـهربانو را از ملاباجی تحویل گرفتند کـه او را بـه قصر پادشاه ببرند. از خانـه کـه بیرون آمدند شـهربانو گفت «از بیرون شـهر برویم کـه من بتوانم از مادرم خداحافظی کنم.»گفتند «مگر این مادرت نبود؟»شـهربانو گفت «نـه. زن بابام بود.»گفتند «حالا فهمـیدیم به منظور چه تو را قایم کرده بود تو تنور. بعد هم آن همـه حرف زشت نثارت کرد و تو را بـه این مفتی داد.»شـهربانو راه گیس سفیدها را بـه طرف صحرا کج کرد و همـین کـه رسیدند نزدیک چاه گفت «شما همـین جا منتظر باشید که تا من بروم از مادرم خداحافظی کنم و برگردم.»و زود رفت تو چاه.دیو گفت «کجا مـی روی با این لباس کرباس و با این دهن کـه از آن بوی سیر بلند است؟»شـهربانو گفت «دارند مـی برندم خانـه شوهر.»و از اول که تا آخر ماجرا را به منظور دیو تعریف کرد.دیو زود رفت یک دست لباس حریر, یک تاج یـاقوت, یک انگشتر الماس, یک گردن بند زمردنشان و یک جفت کفش طلا آورد پوشاند بـه شـهربانو. دهنش را هم با مشک و عنبر معطر کرد و گفت «پسر پادشاه هر چه داد بـه تو, دستش را رد نکن؛ اما طوری کـه نفهمد ها را بریز دور.»بعد, دیو بـه شـهربانو یـاد داد اگر دلش درد گرفت چه کار کند.شـهربانو از دیو خداحافظی کرد؛ از چاه بیرون آمد و برگشت پیش گیس سفیدها.همـین کـه چشم گیس سفیدها افتاد بـه شـهربانو, تعجب د. پرسیدند «این ها را کی داد بـه تو؟»شـهربانو گفت «مادرم!»گفتند «قدر چنین مادر با سلیقه ای را بدان؛ چون اگر جامـه دان زن پادشاه را زیر و رو کنی, چنین چیزهای زیبایی درون آن پیدا نمـی کنی.»و با شـهربانو راه افتادند طرف قصر پادشاه.

به قصر کـه رسیدند, همـه اهل حرمسرای پادشاه سراپا چشم شدند و با تعجب شـهربانو را تماشا د. درون این مـیان پسر پادشاه آمد؛ دست شـهربانو را گرفت و او را بـه اتاق مادرش برد.مادر پسر از دیدن صورت قشنگ ماه پیشانی ماتش برد. گفت «تا حالا ی ندیده بودم کـه در صورتش ماه و ستاره بدرخشد.»بعد مجلس عقد برگزار د و شب هم بساط عروسی را راه انداختند. مطرب ها زدند و کوبیدند و مردم پایکوبی د و آخر شب, پادشاه, وزرا و اعیـان و اشراف شـهر قدم پیش گذاشتند, عروس و داماد را دست بـه دست دادند و فرستادند بـه حجله.پسر پادشاه بـه سلامتی شـهربانو شروع کرد بـه نوشیدن و آن قدر خورد کـه سیـاه مست شد و دیگر نتوانست رو پا بند شود و افتاد و خوابش برد. شـهربانو هم خوابید؛ اما نیمـه های شب از زور دل پیچه بیدار شد. دید دلش افتاده بـه غار و غور و نمـی تواند خودش را نگه دارد.همان طور کـه دیو یـادش داده بود, خودش را تو زیر جامـه پسر پادشاه راحت کرد.پسر پادشاه کله سحر بیدار شد و دید وضعش خراب هست و خیلی پکر شد.شـهربانو کـه حواسش بـه او بود, پرسید «چرا نمـی خوابی و ناراحت بـه نظر مـی رسی؟»پسر پادشاه ناچار شد بـه شـهربانو بگوید «بله! برایم اتفاقی افتاده کـه تا حالا سابقه نداشته و خجالت مـی کشم بـه کلفت ها بگویم بیـایند و تمـیزم کنند.»شـهربانو گفت «لازم نیست بهی چیزی بگویی؛ خودم این مشکل را برطرف مـی کنم.»بعد, پاشد زیرجامـه پسر پادشاه را درآورد و بی سر و صدا آن را شست و انداخت رو درخت گل و صبح پیش از درآمدن آفتاب رفت زیر جامـه خشک شده را آورد کرد پای پسر پادشاه.پسر پادشاه از این کار شـهربانو خیلی خوشش آمد. یک دستبند الماس نشان بـه او بخشید و عشق و علاقه اش بـه او بیشتر شد.همـه این ها را که تا اینجا داشته باشید و باز هم بشنوید از ملاباجی.

ملاباجی کـه منتظر بود همان شب اول شـهربانو را با خفت و خواری از قصر بندازند بیرون و او را بعد بیـارند, که تا ظهر انتظار کشید و وقتی دید خبری نشد, پاشد رفت بـه قصر کـه سر و گوشی آب بدهد و از ته و توی قضیـه سر دربیـارد.ملاباجی پرسان پرسان شـهربانو را پیدا کرد و دید نـه خیر! تاج یـاقوت بر سر و لباس حریر بر تن و گردن بند زمرد نشان بر گردن و دستبند طلا بر دست و انگشتر الماس بر انگشت. خوش و خرم گرفته نشسته و خدمتکارها مثل پروانـه دور و برش مـی چرخند و ماه از پیشانیش مـی تابد و ستاره درون چانـه اش مـی درخشد.ملاباجی یواش یواش خودش را رساند بـه شـهربانو. سر درون گوشش گذاشت و پرسید «دیشب دلت درد نگرفت؟»شـهربانو گفت «چرا! که تا صبح دلم مثل آسمان قرمبه غار و غور مـی کرد و به خودم مـی پیچیدم. آخر سر هم مجبور شدم خودم را تو حجله راحت کنم و منتظر بودم صبح با کتک از اینجا بیرونم کنند؛ اما همـه این ها را بـه فال نیک گرفتند و پسر پادشاه یک دستبند الماس نشان هم هدیـه کرد بـه من.»ملاباجی با خودش گفت «ای بخشکی شانس! ما هر کلکی مـی زنیم کـه این بیفتد, روز بـه روز بلندتر مـی شود.»و زود برگشت خانـه خودشان. دید خواستگارها از خانـه وزیر آمده اند کـه پرس و جو کنند چه چیزهایی حتما بیـاورند و آن یکی را ببرند.ملاباجی گفت «پنجاه سکه نقره شیر بها؛ صد سکه طلا مـهر؛ هفت دست رخت هفت رنگ به منظور روز اول عروسی؛ بـه اضافه انگشتر, طوق و النگو.»گفتند «چطور به منظور شـهربانو فقط دو ذرع کرباس خواستی و یک من سیر و پیـاز و برای این یکی سنگ تمام مـی گذاری و از چیزی کوتاهی نمـی کنی؟»گفت «ای چه دخلی دارد بـه آن یکی. که تا حالا هیچ مردی صداش را نشنیده. آن قدر نجیب و سر بـه راه هست که از زن آبستن رو مـی گیرد کـه شاید بچه اش پسر باشد.»خواستگارها دیگر چیزی نگفتند و بنا بـه دستور شاه قرار شد عصر هر چه را کـه ملاباجی خواسته براش بیـارند و را ببرند به منظور پسر وزیر.ملاباجی کـه حرف های شـهربانو را باور کرده بود, آش آلوچه ای پخت و تمامش را بـه خورد ش داد. بعد مار و عقرب را حسابی کف تراش کرد و پیشانی و چانـه را با چارقد ابریشمـی خوشرنگی پوشاند؛ لباس نو بـه تنش کرد و عصر کـه خواستگارها برگشتند او را با کبکبه و دبدبه فرستاد خانـه وزیر.همـین کـه پای ملاباجی بـه خانـه وزیر رسید, پسر وزیر آمد پیشوازش. دید از زشتی نمـی شود نگاهش کرد. اما از ترس شاه جرئت نکرد جیک بزند.

خلاصه! را عقد د. بساط عروسی را چیدند و شب عروس و داماد را دست بـه دست دادند و فرستادند بـه حجله. ملاباجی از بس آش آلوچه خورده بود, پشت سر هم عاروق مـی زد و بوی گند مـی داد بیرون. نصفه های شب هم دلش درد گرفت و پا شد کمـی این ور آن ور چرخید. ولی طاقت نیـاورد و حجله را کثیف کرد.پسر وزیر از بوی گند از خواب بیدار شد و پرسید «این چه بویی است؟ چرا این قدر غار و غور مـی کنی و این ور آن ور مـی چرخی؟» گفت «مگر خبر نداری این چیزها را حتما به فال نیک گرفت؟»پسر پاشد. شمع روشن کرد و تا چشمش افتاد بـه صورت و مار و عقرب را دید, جیغ بلندی کشید؛ از حجله زد بیرون؛ دوید تو اتاق مادرش و هر چه را دیده بود بـه او گفت. مادرش هم رفت قضیـه را بـه وزیر گفت؛ وزیر هم بـه پادشاه گفت؛ پادشاه هم بـه زنش گفت؛ زن پادشاه هم بـه پسرش گفت و پسرش هم مطلب را با شـهربانو درون مـیان گذاشت. شـهربانو هم از اول که تا آخر سرگذشت خودش, مادرش, ملاباجی, مکتب خانـه, خمره سرکه و و پنبه و دیو را به منظور پسر پادشاه تعریف کرد.پسر پادشاه هم رفت ماجرا را رساند بـه گوش مادرش و مادرش هم بـه پادشاه گفت. پادشاه هم وزیر را خواست و گفت «چون فرمان من شما را بـه چنین دردسری گرفتار کرده, م را مـی دهم بـه پسرت که تا تلافی بشود.»وزیر گفت «با این و مادر چه کنیم؟»شاه گفت «فرمان مـی دهم آن ها را از باروی شـهر بندازند تو خندق.»بعد جشن مفصلی گرفتند. شاه را بـه پسر وزیر دادند و همـه کارها رو بـه راه شد.

اما, هوش و حواس شـهربانو همـیشـه پیش مادرش بود و از دوری او روز بـه روز بیشتر غصه مـی خورد. این بود کـه یک روز صبح زود راهی صحرا شد و رفت توی چاه بـه دیو سلام کرد و گفت «ای دیو! تو همـیشـه بـه من کمک کرده ای, اما بدون مادر نمـی توانم زندگی کنم.»دیو زرد را آورد و با تیغ الماس پوستش را از بعد سر که تا نوک دم شکافت. یک دفعه مادر شـهربانو از جلد درآمد و دست انداخت گردن شـهربانو. گفت «جان! این رسم روزگار بود کـه مادرت را بندازی تو خمره؟»شـهربانو نتوانست جواب بدهد و از شوق دیدار مادرش بـه گریـه افتاد.دیو گفت «حالا جای گریـه نیست. بروید و خوش و خرم با هم زندگی کنید.»شـهربانو از دیو خداحافظی کرد و دست درون دست مادرش بـه قصر برگشت.پسر پادشاه وقتی دید چنین مادرزن خوبی دارد, خوشحال شد و داد یک خانـه قشنگ درون قصر براش ساختند و سال های سال همـه بـه خوبی و خوشی زندگی د.

همان طور کـه آن ها بـه مراد دلشان رسیدند,شما هم بـه مراد دلتان برسید.

: جارو کشیدن همراه رقص ، جارو کشیدن همراه رقص




[ماه پیشانی - اتل متل توتوله جارو کشیدن همراه رقص]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 18 Jul 2018 03:25:00 +0000